![]() |
|
|
در خزینه: کارگاه جوک سازی ایجاد انگیزه به واسطه اندام جشنواره ترایبکا ، Tribeca Film Festival |
|
|
Comments (0)
|
||||
|
|
||||
July 16, 2008 12:44 PM
|
|
هستهی زردآلو، برای انسان آگاه، تنها یک هسته نیست. |
||||
July 9, 2008 06:13 PM
|
||||
|
|
||||
June 5, 2008 09:01 AM
|
||||
|
او یک بی سر و بی پای بی چشم و رو بود که مدتی بود دل و دماغ نداشت تنها داراییاش یک دو کان بود که مانده بود روی دستش |
||||
June 1, 2008 05:37 PM
|
||||
|
اگر وجه مشخصهی رویا و واقعیت «اتصال» و «امتداد» وقایع باشد، دنیای رویاهای من در حال مبدل شدن به واقعیت است. |
||||
May 21, 2008 11:27 PM
|
||||
|
به من بگو ای سنگ صبور |
||||
May 21, 2008 10:13 AM
|
||||
|
کلیشه یعنی که مثلا همه مگس رو به عنوان یک حیوون کثیف میشناسند در حالی که من هیچ حیوونی رو ندیدم که اندازهی مگس دستهاشو پاک کنه |
||||
May 17, 2008 11:12 AM
|
||||
|
این جوان هنرمند بدبخت آباد سفلیای که نابینا و فلج و ناشنوا میباشد و از نعمت پدر برادر و خواهر مادر نیز محروم است با استفاده از ان دماغ خود توانسته است در مدت بیست سال ریزترین و بزرگترین مجسمه مرغابی خاورمیانه را بسازد و تصمیم دارد امسال نفر اول کنکور شود. امیدواریم به اندازه کافی احساس خود نالایق بینی پیدا کرده باشید. شب بخیر |
||||
May 15, 2008 11:10 PM
|
||||
|
لیوانهای عزیزی که از راههای دور و نزدیک قبول زحمت فرمودهاید، جلوی من ایستادهاید و ابراز علاقه میکنید به هم حسودی نکنید، من همهتان را دوست دارم.. قلپ قلپ |
||||
May 3, 2008 10:47 PM
|
||||
|
خوش به حالت تکه سنگ |
||||
April 27, 2008 11:41 PM
|
||||
|
خدا را سپاس میگویم که بحث پشم هم آن طور که شایسته بود در بلاگستان فارسی بررسی و تبیین شد و بار بزرگی از دوش آیندگان برداشته شد. |
||||
May 21, 2008 10:09 AM
|
||||
|
|
||||
April 12, 2008 11:23 PM
|
||||
|
بعضی کتابها پدر سگند شاید هم خودشون نمیخورند بستگی به مادرشون داره. شاید هم باندند هر چی هست شب این کارا رو میکنند. نمیخوان
|
||||
April 17, 2008 08:22 PM
|
||||
|
دوستان قسمت سوم سریال بیپدر رو درخواست کردند. داستان یک بیپدر (قسمت دوم) راننده مرد میان سالی بود. سر کسی آن طرف موبایلش داد میزد: این بی پدر و مادر رو تو به من معرفی کردی. آدم که پدر و مادر داشته باشه که این کارها رو نمیکنه.. و رو کرد به پسر که تایید او را هم بگیرد. پسر گفت: نگه دارید من پیاده میشم. راننده کناری نگه داشت و گفت: آقا به اون گفتیم بیپدر شما چرا ناراحت شدین؟ پسر گفت بس کن دیگه مردک! و پیاده شد. راننده همین طور که میرفت داد زد: خداحافظ بیپدر. پسر پیاده رفت و رفت تا رسید به خانهی دائیاش.. در زد، دائیاش در را باز کرد. نگاهی به پسر و ساکی که همراهش بود کرد و گفت: همانطور که میدانی من زنم خیلی وقت پیش مرده لذا آدم فهمیدهای هستم، حدس میزنم که میخواهی اینجا بمانی. بیا تو پسر، بیا تو. پسر بیپدر تو آمد و در را پشت سرش بست. دائی فهمیدهاش گفت: سر راه دو تا چای لیوانی برای جفتمان بریز. ظرفها را بشور، آشپرخانه را هم تی بکش. پسر همه این کارها را انجام داد و با دو لیوان چای داخل اتاق آمد. فهمیده همین طور که داشت چیز مینوشت گفت: خب.. تعریف کن ببینم چی شده.. کشتیهایت غرق شده؟ ...البته من خودم میدانم.. من همه چیز را میدانم.. کتاب هم خواندهام. پسر گفت: من کیام دائی؟ من کیام؟ فهمیده گفت: فکر میکنم الان دیگر بدانی که من دائی تو نیستم. در تمام این سالها... وقتی به من میگفتی دائی، دلم میخواست فریاد بزنم ... داد بزنم ... با پشت دست توی دهانت بزنم و واقعیت را برایت بگویم. بیپدر گفت: آخر چطور ممکن است دائی؟ چطور ممکن است دائی؟ فهمیده گفت: مثل اینکه نمیفهمی. لباسهایت را بپوش، به جایی میرویم که جواب همه سوالهایت آنجاست. پسر گفت لباسهایم تنم هست. من حتی توی تخت هم لباسهایم تنم هست، مادر سابقم هم همین بود. شاید برای همین اینجا همه اجاقشان کور است. جایی که جواب همه سوالها آنجا بود خانهای بود در یک محله قدیمی، با یک در چوبی. فهمیده در زد، صدای پای پیری شروع به نزدیک آمدن کرد. مدتی گذشت تا پیرزنی در باز کرد. پسر جلوی پیرزن زانو زد و گوشهی چادرش را که به کمر بسته بود در دست گرفت: چرا؟ ..مادر چرا؟ .. چرا؟ .. چقدر بو میدی.. چقدر بو میدی.. من هم بو میدم.. و زیر بغلش را بالا گرفت: بو کن.. مادر بو کن.. منم بچهات. پیرزن چادرش از دست پسر کشید و گفت: من ننهات نیستم مادر. انقدر این گِن لاغری معجزه آسای منو دماغی نکن. .ولم کن! من ننت نیستم! خدایا به کی پناه ببرم؟ .. کجا فرار کنم؟ .. من پیرزن رو انقدر اذیت نکنید.. هر کور و کچل سرراهی پا میشه میاد اینجا ننه باباش رو از من میخواد.. موش مرده من که میدونم تو این بچه رو ور داشتی اوردی اینجا، حالا واستادی اونجا ژست فوکولیهای با تربیت گرفتی.. مردهشور ترکیبت رو ببرن. فهمیده گفت: چی کار میکنی بیپدر! کی گفت این مادر توه؟ .. ولش کن... مادر ببخشید، غلط کرد. نفهمی کرد.. نمیفهمه، چی کار کنم .. شما ببخشش. بگذار بیاییم تو. به هر زحمتی بود پیرزن راضی شد، کنار رفت و بیپدر و دائی سابقش به دنبالش راه افتادند. ادامه دارد... |
||||
April 6, 2008 06:27 PM
|
||||
|
بابا یه زمانی ما هم خودمون بچه باحال بودیم! از کی دست تو دماغ کردن و بینزاکتی و مثل گاو حرف زدن شد نشانهی باحالی و روشن فکریت نفهمیدیم. |
||||
April 17, 2008 08:23 PM
|
||||
|
داستان یک بیپدر (قسمت دوم) راننده مرد میان سالی بود. سر کسی آن طرف موبایلش داد میزد: این بی پدر و مادر رو تو به من معرفی کردی. آدم که پدر و مادر داشته باشه که این کارها رو نمیکنه.. و رو کرد به پسر که تایید او را هم بگیرد. پسر گفت: نگه دارید من پیاده میشم. راننده کناری نگه داشت و گفت: آقا به اون گفتیم بیپدر شما چرا ناراحت شدین؟ پسر گفت بس کن دیگه مردک! و پیاده شد. راننده همین طور که میرفت داد زد: خداحافظ بیپدر. پسر پیاده رفت و رفت تا رسید به خانهی دائیاش.. در زد، دائیاش در را باز کرد. نگاهی به پسر و ساکی که همراهش بود کرد و گفت: همانطور که میدانی من زنم خیلی وقت پیش مرده لذا آدم فهمیدهای هستم، حدس میزنم که میخواهی اینجا بمانی. بیا تو پسر، بیا تو. پسر بیپدر تو آمد و در را پشت سرش بست. دائی فهمیدهاش گفت: سر راه دو تا چای لیوانی برای جفتمان بریز. ظرفها را بشور، آشپرخانه را هم تی بکش. پسر همه این کارها را انجام داد و با دو لیوان چای داخل اتاق آمد. فهمیده همین طور که داشت چیز مینوشت گفت: خب.. تعریف کن ببینم چی شده.. کشتیهایت غرق شده؟ ...البته من خودم میدانم.. من همه چیز را میدانم.. کتاب هم خواندهام. پسر گفت: من کیام دائی؟ من کیام؟ فهمیده گفت: فکر میکنم الان دیگر بدانی که من دائی تو نیستم. در تمام این سالها... وقتی به من میگفتی دائی، دلم میخواست فریاد بزنم ... داد بزنم ... با پشت دست توی دهانت بزنم و واقعیت را برایت بگویم. بیپدر گفت: آخر چطور ممکن است دائی؟ چطور ممکن است دائی؟ فهمیده گفت: مثل اینکه نمیفهمی. لباسهایت را بپوش، به جایی میرویم که جواب همه سوالهایت آنجاست. پسر گفت لباسهایم تنم هست. من حتی توی تخت هم لباسهایم تنم هست، مادر سابقم هم همین بود. شاید برای همین اینجا همه اجاقشان کور است. جایی که جواب همه سوالها آنجا بود خانهای بود در یک محله قدیمی، با یک در چوبی. فهمیده در زد، صدای پای پیری شروع به نزدیک آمدن کرد. مدتی گذشت تا پیرزنی در باز کرد. پسر جلوی پیرزن زانو زد و گوشهی چادرش را که به کمر بسته بود در دست گرفت: چرا؟ ..مادر چرا؟ .. چرا؟ .. چقدر بو میدی.. چقدر بو میدی.. من هم بو میدم.. و زیر بغلش را بالا گرفت: بو کن.. مادر بو کن.. منم بچهات. پیرزن چادرش از دست پسر کشید و گفت: من ننهات نیستم مادر. انقدر این گِن لاغری معجزه آسای منو دماغی نکن. .ولم کن! من ننت نیستم! خدایا به کی پناه ببرم؟ .. کجا فرار کنم؟ .. من پیرزن رو انقدر اذیت نکنید.. هر کور و کچل سرراهی پا میشه میاد اینجا ننه باباش رو از من میخواد.. موش مرده من که میدونم تو این بچه رو ور داشتی اوردی اینجا، حالا واستادی اونجا ژست فوکولیهای با تربیت گرفتی.. مردهشور ترکیبت رو ببرن. فهمیده گفت: چی کار میکنی بیپدر! کی گفت این مادر توه؟ .. ولش کن... مادر ببخشید، غلط کرد. نفهمی کرد.. نمیفهمه، چی کار کنم .. شما ببخشش. بگذار بیاییم تو. به هر زحمتی بود پیرزن راضی شد، کنار رفت و بیپدر و دائی سابقش به دنبالش راه افتادند. ادامه دارد... |
||||
April 17, 2008 08:23 PM
|
||||
|
امروز روز مهرورزی است داشتم فکر میکردم که بهتر بود سیزده به در روز مهرورزی در طبیعت باشد دیدم چهاردهم هم باز روز مهرورزی است آدم میمونه |
||||
March 25, 2008 01:23 PM
|
||||
|
داستان یک بیپدر (قسمت اول) پسری بود که با پدر و مادرش زندگی میکرد. پدرش در منزل روبدوشامبر میپوشید و روزنامه میخواند، آنها خیلی ثروتمند بودند. روزی مادرش که روسریاش را مدل اوستا اسفندیار نقاش میبست و خیلی باکلاس مینمود، همین طور که خودش را با بادبزن باد میزد و قهوهی هر کسی را در فنجان مجزای خودش میریخت، گفت: پسرم امشب میرویم تا "رزمشنگ" فامیل آدم حسابیمان را برایت خواستگاری کنیم تا ثروتمان هم بیشترتر شود و یک پنکه بخریم، آرتروز دست گرفتم. پسر گفت: نه مادر! درست است که من نیز پسر ثروتمندی هستم و خود به خود کمی عوضی مینمایم اما دل در گرو دیگری دارم. مادرش گفت: باریکلا باریکلا، چه غلطها. چه کسی هست حالا این تحفه؟ پسر گفت: روزی از روزها من در حال برگشتن از کارخانه بودم که نزدیک بود به او تصادف کنم با ماشین، اما فقط شله زردهایش ریخت. به من گفت: حمال آشغال عوضی! کثافت! حیوون! حیوون! مادر باید او را ببینی. اصلا مانند دختران دیگر نیست. مادر گفت: پس لابد برای همین مدتی است به حمام نمیروی؟ پسر گفت: بله مادر. ما با هم خیلی درس خواندیم و من انسان بهتری شدهام، دیگر حمام نمیروم و مبارزه هم میکنم، البته الان چیز خاصی برای مبارزه نیست. مادر گفت: ای خاک بر سرت! لیاقت تو همین گدا گشنههای آلوده میباشد، "ثروتمند" بیا ببین پسرت چه میگوید. پدر با روبدوشامبر قرمزش از پلهها پایین آمد و گفت: پسرم میخواهم رازی را به تو بگویم. تو پسر واقعی ما نیستی. پسر گفت: چطور ممکن است؟ چطور ممکن است؟ مادر به پسرت بگو که پدرش دروغ میگوید. مادر گفت: نه پسرم. راست میگوید... ناراحت شدی، نه؟ آخر این چه حرفی بود که زدی مرد؟ پدر گفت: من فکر کردم موقعاش شده است، موقعاش نشده است؟ پس برای چه مرا صدا کردی؟ پسر گفت: چطور ممکن است؟ پدر در حالی که با چوب سیگار سیگار میکشید به طبقه بالا بازگشت. پسر دور خودش میچرخید، مدام دستهایش را در موهایش میکرد و میگفت: چطور ممکن است. مادر سابقش گریه کنان گفت: پسرم تو رو خدا بس کن، خودت را از بین بری. وقتی ناراحت میشوی چقدر خوشتیپ میشوی. پسر گفت: مادر جان! نکبت! به من نگو پسرم! به من نگو پسرم! آخر چطور ممکن است؟ همه این سالها؟ به سرعت به اتاقش در طبقه بالا رفت و لباسهایش را تند تند در ساکی که از قبل به همین منظور آماده بود چماله کرد. پدرش که اکنون دم در ایستاده بود رو به او کرد و گفت: پسرم میبینم که داری وسایلت را جمع میکنی. پسر گفت: پدر چطور ممکن است؟ پدر او را در آغوش گرفت بعد شانههایش را گرفت و گفت: قوی باش. چیزهای رازتری هم هست که بعدا آنها را نیز به تو میگویم. حالا برو و خودت را پیدا کن. پسر سرش را تکان داد و زیپ ساکش را بست. پدر گفت: پسرم آن خمیر ریش من را هم بگذار بیرون.. و رفت تا مابقی روزنامهاش را بخواند. پسر با ساکش در دست از پلهها پایین آمد. مادر نبود، فقط صدای گریهاش میآمد. پسر جلو رفت و نگاهش کرد. مادر سرش را بلند کرد و گفت: میروی؟ پسر گفت بله مادر.. و با علاقه به دیوار دست کشید. مادر گفت: خدا به همراهت، آشغالها را هم بگذار دم در... سوویچ را نبری مادر. پسر لبخند زد، سرش را تکان داد و از در بیرون آمد. یک تاکسی گرفت و آدرس خانه دائیاش را داد. ادامه دارد... |
||||
March 25, 2008 10:44 AM
|
||||
|
جوونها یادشون نمییاد، اونهایی که مسنترند حتما خاطرشون هست. اون موقعها.. نه زمان اون خدا بیامرز، بعدترش.. قبل از اینترنت و گوگل و حتی یاهو و دبلیو.. یه چیزی بود BBS. |
||||
March 15, 2008 10:08 PM
|
||||
|
نه داداش.. شناسنومه آدم .. ناموس آدمه امروز رو حساب رفیق رفقا.. جو میگیرتت، میری یه خبط و خطایی می کنی فردا روزی که حالت جا اومد، میگی ای دل غافل، دیدی چی کار کردم؟ با دست خودم، شناسنوممو، آبروی بابا ننمو، لکه دار کردم؟ اون وقته که.. هر چی به خودت و در و دیوار فحش بدی.. بیعصمتیت.. تف سربالاست نه داداش.. مارو بیخیال شو |
||||
April 17, 2008 08:24 PM
|
||||
|
هر چی فکر میکنم جزئیات اون کارتونه (عروسکی؟) که توش "شتر جان" داشت، یادم نمییاد. |
||||
April 17, 2008 08:24 PM
|
|